جلسه ششم

جلسه ی ششم

موضوع بحث: من کیستم؟!

قال الله تعالی فی کتابه الکریم : (إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدْنِي)([1])

(إِنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ) ([2])

در بحث های  گذشته گفته شد که خداوند متعال فرمود: (انا الله) و شیطان هم در مقام انا نیت و خودبینی خود خواهی گفته است (انا خیر منه) و پیامبر اکرم به (انا بشر مثلکم یوحی الی) خود را معرفی کرده است که (انا) ی او گاهی جنبه بشری دارد و گاهی جنبه نبوی و باز هم ائمه اطهار به (انا) خود را معرفی کرده است ولی گاهی مقصود آنان جنبه بشری آن و گاهی مقصود جنبه امامت و خلافت است مانند (بشرطها و شروطها وانا من شروطها) و هریک از انسانها خود را به (انا) معرفی کرده اند که جنبه بشری و انسانی را در نظر گرفته اند که حالات متفاوتی دارد، و گاهی جنبه غنا و گاهی جنبه فقر، گاهی دانشمند می گوید (من) و گاهی جاهل، و گاهی دهاتی می گوید و گاهی شهری، گاهی آقریقایی و گاهی آمریکایی، و گاهی مرد و گاهی زن و گاهی بچه و خلاصه همه و همه دم از (من) می زنند، از رب الارباب گرفته و تا عبد گناهکار. پس (من) کیست که همه بشریت گرفتار آن شده اند؟!

باید درباره (من) خدایی و (من) شیطانی که در دو طرف نقیض هستند که (من خدایی) کمال مطلق و مطلق کمال است و (من شیطانی) نقص تام و تام نقص است سیری عمیقی داشته باشیم زیرا (من بشری انسانی) بین دو (من) الهی و شیطانی قرار گرفته که لیاقت آن را دارد تا خایی شود و زمینه آن را هم دارد تا شیطانی گردد و او مختار است (انا هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفوراً) ([3]) پس انسان توان خدایی شدن را دارد یعنی از راه عبودیت و طاعت و محبت به مقامی می رسد که جبرئیل می گوید (لو دنوت انملة لاحترقت) ([4]) انسان اگر رنگ خدایی به خود بگیرد (صبغة الله فمن احسن من الله صبغة) به جایی می رسد که (کن فیکون) خدا را از آن خود می کند و آن در زمانی که ذات و صفات و افعال انسان نیکون وزیبا و جمیل شود که خداوند سبحان و تعالی چنین است الا این که او واجب الوجود لذاته است و انسان واجب الوجود لغیره است و هر چه دارد از نور الانوار و علت العلل و رب الارباب الواحد الاحد الذی لا شریک له خواهد داشت و الله عماد و سند و ذخیره و مونس و انیس و همسایه و همه چیز او من شود (یا عماد من لا عماد له و یا سند من لا سند له و یا ذخر من لا ذخر له و یا انیس من لا انیس له، و یا جار من لا جار له، یا جاری اللصیق یا رکنی الوثیق یا الهی بالتحقیق یا رفیق و یا شفیق فکنی من خلق المضیق و اکشف عنی کل هم و غم و ضیق و اکفنی شر ما لا اطیق، و أعنی علد ما اطیق برحمتک یا ارحم الراحمین) ([5]).

وقتی انسان به حقیقت خود برسد و بیابد که او فقیر و نیاز مطلق است (لا یملک لنفسه شیء) است و هر چه دارد از خدای متعال است خداوند متعال هادی و مرشد و دلیل او به کمک او خواهد بود، و وقتی عبد بگوید (یا صاحب من لا صاحب له) که من صاحب و دوستی ندارم، خدا دوست او می شود، و این دوستی در اولیاء او تجلی می کند که یکی از اولیا خدا مصاحب او می شوند و یا یک همسر صالحه و خوب هم صحبت او می شود، که از زندگی خود بهترین لذتها را می برد. هنگامی انسان می تواند به این مقام دست پیدا کند که غیر از خدا دوست و یاری نداشته باشد، و وقتی صاحب انسان خدا باشد این دوست خوب در یک همسر خوب تجلی پیدان می کند و همه این چیزهای خوب در او بروز و ظهور پیدا می کند، و خلاصه تمام هستی در وجود انسان خلاصه می شود و این اراده انسان با عظمت است که می تواند در تمام هستی حکم ران باشد و این حقیقت در دعاها بیشتر نمایان است و در شعری که به امیر المؤمنین منسوب است آمده:

اتزعم انک جرم صغیر

 

وفیک انطوی العالم الاکبر

اگر خدا همسایه چسبیده چسبیده انسان باشد (یا جاری الصبیق) دیگر انسان چه غمی دارد که تمام مشکلات او با کمک همسایه مرتفع خواهد شد و همسایه او بهترین مدافع او خواهد بود (ان الله یدافع عن اللذین آمنوا) ([6]) خدایی که علم و قدرت و حیات در تمام صفات او مطلق است و بی نهایت است اگر مدافع عبد خود باشد دیگری چه نگرانی داشته باشیم؟ و چقدر زندگی زیبا می شود، که دنیا (متجر اولیاء الله) ([7])، (ومزرعة الاخرة) خواهد بود، اولین مدافع در مشکلات همسایه خوب است و چه همسایه ای بالاتر از همسایگی خداوند متعال (یا جاری اللصیق) یعنی همسایه ای به من چسبیده است و (من انسانی) به (من الله) چسبیده باشد و این همان مقام ولایت است که فاصله ای بین ولی و مولی علیه نباشد. به همدیگر چسبیده و ملاحق هم باشند و خدا هم و غم وتنگی و حلقه های تنگ اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و اخلاقی را باز می کند (فکنی من حلق المضیق واصرف عنی کل هم وغم وضیق).

طبق روایتی که در کتاب بحار الانوار آمده است در یکی از جنگ ها پیامبر (ص) و مسلمانان در شکنجه و تنگی و همّ و غم بودند که جبرئیل امین بین آسمان و زمین ند داد:

ناد علیاً مظهر العجائب

 

تجده عوناً لک فی النوائب

کل هم و غم سینجلی

 

بولایتک یا علی یا علی یا علی([8])

ولایت ائمه اطهار (ع) و فاطمه زهرا (س) و پیامبر اکرم (ص) این خاصیت را دارد که کلیه غم ها را بر طرف می کند و حتی اگر هم فقیر باشید غنی می شود، و اگر خواسته باشیم به مقام  دست پیدا کنیم و این همان ولایت تکوینی اولیاء خدا است، الا این که در انبیاء و اوصیاء بصورت کلی و در بقیه بصورت جزیی خواهد بود و این یک بحث مفصلی را می طلبد. این قصه را از ابن فهد حلی صاحب کتاب (عدة الداعی) نقل می کنند که ایشان در اطراف کربلا مشغول زراعت بودند که دو نفر یهودی سراغش آمدند و گفتند که شما روایتی نقل می کنید که پیامبر اسلام فرموده (علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل یا این که افضل می انبیاء بنی اسرائیل) ابن فهد تصدیق کرد گفتند یکی از انبیا بنی اسرائیل حضرت موسی(ع) است و یکی از معجزات آن بزرگوار عصای او بود که تمام سحر جادوگران را باطل کرد، از شما می خواهم که چنین کرامتی را به ما نشان بدهید. ابن فهد (ره) بیل به دست داشتند، بیل را انداختند اژدها شد، یکی از این یهودیهای لجوج و معلون گفت عصای موسی آنچه را که ساحران درست کردند بلعید به این مار بگویید که دوست مرا ببلعد این فهد امر کرد و باذن خدا بیل که مار شده بود یکی از یهودیها را بلعید. یهودی دیگر به او گفت دیگر ایمان آوردم، اکنون دوستم را برگردان . ابن فهد گفت برو به عصای موسی بگو آن چه خوردی برگردان تا من هم دوست تو را برگردانم، سپس در حالی که خوف و ترسی در او نبود مار را گرفت و دوباره به بیل تبدیل شد. و به نظرم هر عالم متقی و پرهیزکاری باید به این مقام برسد و باید کرامتی از او دیده شود تا مردم به او تأسی کنند و ایمان بیاورند. داشمند بی کرامت مانند طعام بی نمک است.

ارزش انسان بهشت است بهشتی که عرض آن به اندازه آسمانها و زمین است. نباید خود را به کمتر از بهشت بفروشیم که حضرت فرمود: (ثمنکم الجنئ فلا تبیعوها بأرخص من ذلک) و در قرآن کریم است (ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم بأن لهم الجنة) ([9]) . باید نفس خویش را به کسی فروخت که ارزش آن دارد و خریدار خداوند متعال است. در نهج البلاغه آمده است که علما و دانمشندان هنگامی که برای یکدیگر نامه می نوشتند در بالای نامه خود از باب تذکر این سه مطلب را یاآوری می کردند (من اصلح سریرته اصلح الله علانیته ومن اصلح بینه و بین الله اصلح الله بینه وبین الناس، ومن اصلح آخرته اصلح الله دنیاه) ([10]) یعنی برای اصلاح ظاهر و علانیت خود و اصلاح بین خود و مردم و اصلاح دنیا فکر نکنید آن را به خدا بسیارید، کافی است که شما به فکر اصلاح سریره و نفس خویش و اندرون خود باشید، در اندیشه اصلاح بین خود و خدای خود باشید، باید بکوشیم تا آخرتمان اصلاح و آباد کنیم و دیگر کارها با خداست، ولی انسان جاهل تلاش می کند با پول و وروئی محبت خودش را در دل مردم قرار دهد ولی بی فایده است بلکه مردم با او دشمن می شوند و عیب او را می بینند و این در انتخابات سیاسی بسیار دیده می شود، ولی مؤمن که به فکر اصلاح رابطه بین خود و خدای خود می باشد، در روایت آمده است که خداوند محبتش را در آب قرار می دهد که هر که از آب بهره مند شود بی اختیار علاقمند می شود و گاهی اصلاً مؤمن را ندیده و برای اولین بار است او را می بینیم به او علاقمند می شوید و می گویید که نمی دانم چرا این آقا قلباً دوستش دارم و به او علاقمندم و این همان لطف خاص خدا است که (من اصلح بینه و بین الله اصلح الله بینه و بین الناس) و کسی که خدا را دارد چه غم دارد که (ومن الذی وجد من فقدک و فقد من وجدک) ([11]) آبی که ریخته می شود نمی توانیم آن را جمع کنیم ولی خداوند متعال قدرت و علم آن را دارد که آن را جمع کند.

کسی که باطن و درون خود را اصلاح کند خدا ظاهر و آبروی ریخته شده او را اصلاح می کند، و آبرویش در دنیا و آخرت حفظ می کند (یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح) ([12]) بلکه بالاتر از آن (وکم من جمیل لست آهلاً له نشرته) حتی زیبایی هایی که لایق آن نبودم خدا لطف کرد و آن را برملا کرد و همه خلایق خوبیها را می بیند و این نتیجه اصلاح نفس است. دنیا منهای آخرت ارزش ندارد که (متاع القلیل) است اما آخرت با دنیا آن حکیمانه خواهد بود و کسی که به فکر اصلاح آخرت باشد خدا متکفل شده تا دنیای او را اصلاح کند، یعنی دنیایی به او می دهد که همراه با حکمت است و حکمت غیر از علم است زیرا علم به معنای دانستنی ها است ولی حکمت شناخت بواطن و حقایق هر چیز است و جوانی که به فکر آخرت باشد حکیم خواهد بود و اگر چهل صباح در نیت و عمل اخلاص داشته باشد چشمه های حکمت در دل او جوشان می شود و در اقوال او حکمت تجلی پیدان می کند که او مظهر حکیم خواهد بود و حکیم اسمی است از اسماء الله که حکیم علی الاطلاق خدا است.

خلاصه سخن این است که بیشتر ما شاید عالم باشیم ولی به حکمت نرسیده ایم، البته حکمت اصطلاحی و فلسفه حوزوی را نمی گویم آن هارا اگر کافر هم بخواند یاد می گیرد و حتی تا درجه اجتهاد می رسد، اصطلاحات بیشتر نیست و چه زیبا گفته است شیخ ما شیخ بهایی قدس سره:

ایها الطلاب الذی فی المدرسه

 

کلما حصلتموه وسوسه

ذکرکم ان کان فی غیر الحبیب

 

ما لکم فی النشاة الاخری نصیب

پس باید به یاد حبیب القلوب و ستار العیوب و کشاف الکروب و غفار الذنوب باشیم (الا بذکر الله تطمئن القلوب) ([13]) ، (لیس العلم بکثرة التعلم انما العلم نور یقع الله فی قلب من یشاء أن یهدیه) ([14]) ومشیت خدا به این است که (ان طهّرا بیتی للطائفین و الرکع السجود)([15]) که باید خانه و حرم و عرش خدا که قلب مؤمن است پاک شود و باید صفات ذمیمه و ناپسند در مقام (تخلیه) برسیم و قلب مان را به صفات پسندیده و محموده و اخلاق طیبه و فضائل و مکارم مزین کنیم، سپس راه تا ابدیت باز است و باید به مقام (تخلیه) برسیم و به فناء فی الله و (انی انا الله) برسیم و از شراب طهور الهی از دست خدا که رسول الله و امیر المؤمنین و اولیاء خدا هستند بنوشیم. خداوند دو چیز را به پیامبر یاد می دهد یکی علم الکتاب است و دیگری حکمت (بعلمهم الکتاب و الحکمة) ([16]) و این حکمت الله مفت به هر کسی داده نمی شود، بلکه به خواصی که منازل سیر و سلوک را به خوبی و قبولی طی کرده باشند و در کلاسهای معرفت و شناخت و عشق رفوزه نشده باشند داده می شود.

در حدیث آمده (والعلماء کلهم هلکی الا العاملون و العاملون کلهم هلکی الا المخلصون و المخلصون علی خطر عظیم)([17]) زیرا (ریاء) حکم راه رفتن مورچه سیاه در شب تاریک بر سنگ صاف را دارد که کسی آن را احساس نمی کند (الریاء کدبیب نملة سوداء علی صخرة صماء فی لیلة ظلما فمن یحس بذلک) ([18]) که المخلصون علی خطر عظیم اند.

هر کس آخرتش را اصلاح کند دنیایش هم اصلاح می شود و این ارتباطی که بین عاشق و معشوق در عرفان است راه آن اصلاح سریره و آخرت است و رسیدن به سعادت که بهشت است (اما الذین سعدوا ففی الجنة هم فیها خالدون) ([19]) دو قدم است: اول خوف از مقام خدا مانند کسی که از مقام پادشاه و اهمه داشته باشد که نکند بی ادبی از او سرزند که غضب پادشاه را نصیب خود کند و این ترسیدن از مقام غیر از ترس از صاحب مقام است . ترس از خدا بمعنای از خود خدا بترسیم نیست، بلکه بمعنای آنکه از مقام و عظمت او واهمه داریم که نکند گناهی سرزند که موجب خشم و غضب او شویم. و قدم دوم: مخالفت با نفس اماره بوده است که نفس دشمن داخلی انسان است. و اگر در رمی شیطان در ایام منی سلاح ما سنگریزهاست در دشمنی داخلی ما سلاح مؤمن گریه و خوف از مقام خداست (و سلاحه البکاء) ([20]) وباید بانفس اماره بجنگیم و آن را رام کنیم و با گریه های عاشقانه شبانه با نماز شب عاشقانه که در دعای نماز شب است (غارت النجوم و نامت العیون و خلا کل حبیب بحبیبه و خلوت بک انت المحبوب الیّ) ([21]) چه زیبا گفتند هر کس با محبوب خود خلوتی کرده و توای الله محبوب قلب من هستی که اینک در تاریکی شب با تو خلوت کردم اگر مؤمن بتواند به این مقام برسد که به خدای خودش عشق بورزد و ارتباط بر قرار کند همانطور که در دعای نماز شب آمده که همه خوابیده اند و با محبوب بشری خود خلوت کردند ولی من با تو خلوت کرده ام تا (من بشری)، (من الهی) شود، و مانند لیلی و مجنون بگوییم.

من کیستم لیلی و لیلی کیست من

 

ما یکی روحیم اندر دو بدن

معشوق و معبود من خدا بیدار است که (لا تاخذه سنة ولا نوم)([22]) ومن بیدار شدم تا با معشوق خود راز و نیاز داشته باشم.

خوشا آنان که الله یارشان بی

 

که حمد و قل هو الله کارشان بی

خوشا آنانکه دائم در نمازند

 

بهشت جاودان بازارشان بی

ولی ای خدای بخشنده و مهربان ای زیبا ذات و صفات و افعال آمده ام و به گناهان خود اعتراف می کنم، نادانی کردم و بیدار نشدم تا وقتی که محبت تو در دلم زنده شد، (الهی لم یکن لی حول فانتقل به عن معصیتک الا فی وقت ایقظتنی لمحبتک و کما اردت ان کون کنت فشکرتک بادخالی فی کرمک و لتطهیر قلبی من اوساخ الغفلة عنک) ([23]).

آمده ام و با تمام وجوم با تو مناجات می کنم.

خداوندا از آن روزی که ما را آفریدی

 

به غیر از معصیت چیزی ندیدی

خداوندا بحق هشت و چهارات

 

زمابگذر خطا دیدی ندیدی

خدایا هر کسی با محبوب خود خلوت کرده و من به نماز ایستاده ام تا با تو صحبت کنم و قرآن می خوانم تا تو با من سخن بگویی تو محبوب و معشوق و معبود منی، آری باید خودم را در تاریکی شبها با اشک چشمها که سلاح مؤمن است خودم را اصلاح کنم.

این ماه مبارک رمضان ماه ضیافت الله و مهمانی بزرگ خداوندی است و شبهای پر برکت قدر در راه است که شب قدر (خیر من الف شهر) و کار یک شب ره صد ساله را دارد ، قدر آن را بدانیم و اول دل را به صاحب خانه بدهیم دل را به صاحب الزمان والمکان بدهیم به صاحب لیلة القدری که (تنزل فیه الروح و الملائکة فی کل کل امر حکیم، سلام هی حتی مطلع الفجر) بدهیم، دل به امام زمان (عج) دادن یعنی دل به خدا دادن است که بیعت با او بیعت با خدا و اطاعت از او اطاعت از خدا است که او انسان را کامل و حجت الله علی الخلائق و قطب عالم امکان است که (لو بقیت الارض بغیر امام لساحت) ([24]).

خدا ما را آفریده تا به این مقامات والا و منازل رفیعه و کمال مطلق برسیم. و خدا ما را به آن تکلیف کرده و این نشان می دهد که در حیطه و قدرت ما می باشد که (لا یکلف الله نفساً الا وسعها) ([25])  پس در سعه ما بود که سلمان زمان خود شویم و به ده درجه ایمان که (منا اهل البیت) شدن است برسیم ولی افسوس که صد افسوس که:

عمری پی اغیار دویدم

 

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم

 

والسلام

 

 

          



(([1] .طه: 14.

(([2] .نحل: 51.

(([3] .انسان: 3.

(([4] .بحار: 18/382.

(([5] . دعای مشلول ـ مفاتیح الجنان.

(([6] . حج: 38.

(([7] . بحار: 77/420.

(([8] . بحار: 2/22.

(([9] . توبه: 111.

(([10] .نهج البلاغة (قصار الحکم): 423.

(([11] . دعای امام حسین در روز عرفه.

(([12] . ضیاء الصالحین: 319.

(([13] .رعد: 28.

(([14] . بحار: 1/225.

(([15] . بقرة: 125.

(([16] . جمعه: 2.

(([17] . تنبیه الخواطر: 2/118.

(([18] . نحوه فی تحف العقول: 515.

(([19] . هود: 108.

(([20] . دعای کمیل.

(([21] . بحار: 87/308.

(([22] . بقره: 255.

(([23] . مناجات شعبانیة (مفاتیح الجنان).

(([24] . اصول کافی الجعه باب 5.

(([25] . بقره 233.