فهرست سخنرانی‌ها جدیدترین ها تصادفی پربازدید

جدیدترین ها

پربازدید

عقائد » دروس عقائد موسسه شرف النور » توحید صدیقین (جلسه هفتم درس عقاید اسلامی) (7)

راه های خداشناسی – برهان حدوث، حرکت، نظم و علیت کارشناس: آیت الله سید عادل علوی (حفظه الله) جلسه هفتم درس عقاید اسلامی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین ربِّ اَنطِقنِی بِالهُدَی وِ اَلهِمنِی التَّقوَی قال الله الحکیم فی کتابه الکریم: سَنُرِیهِم آیاتِنا فِی الآفاقِ و فی اَنفُسِهِم حتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُم اَنَّهُ الحَقّ السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته بحث درباره ی خداشناسی است. راه هایی که ما را به خدا شناسی می رساند، و برای اثبات صانع به عنوان دلیل و برهان گفته شده است، راه های متعددی است؛ اگرچه گفته شده که اَلطُّرُقُ اِلَی اللَّه بِعَدَدِ اَنفاسِ الخَلَائِق، راه برای رسیدن به خداوند متعال به تعداد انفاس خلائق است؛ به مقدار نفس های بشریت است؛ یعنی هرکس برای خود راهی دارد…؛ متاسفانه بعضی ها برداشت غلطی از آن دارند و می گویند که از باب تعدد قرائات است و هر یک برای خودش یک قرائتی دارد، و همه ی آن ها هم اهل نجات هستند!؛ خداشناس هستند واهل نجات؛ و این اشتباه است… . ولی نکته ی مهم در این حدیث شریف این است که اولا درباره ی اعمال صالحه ی انسان است، که هر کس می خواهد از راه ایمان و عمل صالح به خدا برسد – الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالحات – و برای خود یک عمل صالحی داشته باشد، این ها به عدد انفاس خلائق است. دیگر این که هر کس از راهی مثلِ قرآن خواندن، نماز، روزه، اکرام یتیم، صله ی رحم ، برِّ والدین ودیگر کار ها، خلاصه برای خود، راهی برای رسیدن به خداوند متعال و قرب الی الله دارد؛ ولی باز هم می شود گفت که “الطُّرُق اِلَی الله” در عقاید هم وجود دارد، و به این معنا است که ما یک خط مستقیم داریم به نام “صراط مستقیم” که یک خط مسقیم است، اتوبان است، ولی این اتوبان برای رسیدن به خداوند متعال راه های فرعی هم دارد -خوب گوش کنید، بحث مهمی است – این راه های فرعی دو حال دارد: یک وقت راه های فرعی متصل به این اتوبان است، اما یک وقت می بینیم که از هم جدا است! یک روز پیامبر اکرم نشسته بودند و چند تا خط از طرف راست و چپ کشیدند، یک خط مستقیم هم وسط کشیدند – این یادگیری و یاد دادن از راه نقش و نگار است که خود آن یکی از راه های تربیت و تعلیم است – بعد خودِ حضرت فرمودند:”می دانید که این چیست؟” گفتند: “نه، یا رسول الله” فرمودند که “این خطِّ مستقیم، خطِّ خدا است، صراط مستقیم است، اما خط های چپ و راست، خط های شیطان است”، این خط های شیطان از خط خدا جدا شده است، حزب های شیطان، در چپ و راست است. اما یک وقت این خط مستقیمِ ما، راه هایی دارد که وابسته به خط اصلی است، راه های فرعی به اتوبان می خورد، – مثال قشنگی است – این راه هایی که به اتوبان می خورد، راه های “حق” است، اگرچه فرعی است؛ ولی هر چه هست، آخرِ آن به اتوبان می خورد. راه مستقیمِ ما، “اِهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِیم” است، ولایت آقا امیرالمومنین است که بحث آن ، در بحث امامت ان شاءالله خواهد آمد؛، صراط علی بن ابی طالب، ولایت امیرالمومنین، “صراط الله” است، راه خدا است و خداوند متعال قبول نمی کند عملی را، مگر از راه آقا امیرالمومنین، از راه امامت و نبوت و توحید؛ این راه، یعنی راه امیرالمومنین، راه های فرعی دارد، اما راه های فرعی هر کس، حرف آخرش “یا علی” است؛ حال هر راهی را که برای خود گرفته باشد، از نظرِ اعتقاداتی به آقا امیرالمومنین می رسد. این راه “حق” است. به این می گویند “سُبُلُ اللَّه”، سُبُل جمع “سبیل” است، سُبُل یعنی “راه های فرعی”، الَّذینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَنَّهُم سُبُلَنا، یعنی کسانی که در ما و برای ما جهاد کنند – جهادِ اکبر یا جهاد نفس – این ها را ما هدایت می کنیم به راه هایی که آن ها را به خدا می رساند، به صراط مستقیم می رساند. ما آن ها را هدایت می کنیم، بنابراین “الطُّرُقُ اِلَی اللّه بعدد اَنفاس الخَلائِق”. ولی ما راه هایی داریم که راه های کلی هستند، یعنی به اصطلاح امروزی ها و در زبان حوزوی ها می شود “اُمَّهات الطُّرُق”، یعنی “مادر راه ها”. چند راه را یاد کرده اند، ده تا، دوازده تا، ولی ما پنج تای آن را خدمت شما عرض کردیم،که یکی از راه حکما و فلاسفه است، “مسلک الحکما” است، و آن از راه “دلیلِ امکان” است، به این بیان که ما یک ممکن الوجود داریم و یک واجب الوجود؛ این ممکن متساوی الطرفین در وجود عدم است، حال که متساوی الطرفین است، وقتی که موجود شد، یک مُوجِدی می خواهد، یک خالقی می خواهد، یک علت برای وجود می خواهد، و آن علت که “علت العلل” باشد “خدا” است. یک راه دیگری که رفتیم، راه متکلمین است، راه “برهان حدوث” است، که جهان حادث است، چون که متغیر است و هر متغیری، حادث است. حادث باید یک “قدیم” داشته باشد، و آن “خدا” است. راه سومی که رفتیم راه و مسلک طبیعیون – یعنی علمای طبیعت – است، و آن از راه “حرکت” است؛ هر حرکتی که ما در این جهان می بینیم، از هسته، الکترون، و پروتون،این حرکت ها باید محرکی داشته باشد، و آن محرک “خدا” است…؛ این راه ما را از حرکتی که در جهان هستی وجود دارد به خدا می رساند. یک راه دیگر هم راه “نظم” بود، سَنُریهِم ءایاتنا…، نظمی که شما در خودتان – که مَن عَرَفَ نَفسَه فقد عرف رَبَّه – یا در این جهان می بینید، این نظم، باید یک منظمی داشته باشد. ماده ای که نه عقل دارد، نه اراده ای دارد، و نه اختیاری دارد، نمی تواند این نظم را به وجود بیاورد، زیرا پشتوانه ی نظم، علم است، پشتوانه ی آن آگاهی است، پشتوانه ی آن قدرت است، پشتوانه ی آن حیات است، و باید یک حیّ، عالم، و قادری وجود داشته باشد که این نظم را ایجاد کند — و ایجاد هم شده است… – لذا ما از راه نظم به خدا می رسیم، و این هم یک راه است. راه پنجمِ ما، راه علت و معلول است که هر معلولی یک علتی دارد. دارم خلاصه ی آنچه گذشت را برای شما می گویم، منتها، این راه هایی که گفته شد، برهان عقلی آن ها، و زیر بنای آن ها این بود که اگر خدا با این راه هایی که گفته شده است ثابت نشود، “دور” لازم می آید، و یا تسلسل لازم می آید، اما “دور و تسلسل” باطل است. بنابراین، این راه هایی که ما را به خدا می رساند راه حق است و زیر بنای استدلال و برهان بر بطلان دور و تسلسل، بازگشت به ابده البدیهیات است، این یک قاعده است،که “اجتماع نقیضین و ارتفاع نقیضین محال است”، دیگر ان شاءالله مطلب رسیده باشد. منتها در بحث دور و تسلسل به خصوص در تسلسل، آن طوری که شاید و باید بود، مطلب معلوم نشد، و هنوز برای بعضی از رفقای بیننده ی عزیز، شاید جای سوالی و بیانی داشته باشد؛ لذا اجازه می خواهم که درباره “دور” و “تسلسل” یک اشاره ی دیگری هم داشته باشم، تا دیگر ان شاءالله بحث کاملِ کامل شده باشد. وقتی می گوییم “دور” باطل است؛ این “دور” چیست؟ می گویند از نظر اصطلاح حوزوی “توقف شیء علی نفسه”، این یعنی چه؟ یعنی چیزی که وجودش بر وجود خودش متوقف باشد، در این جمله ی توقف شیء علی نفسه، “شیء” می گویند. شامل ترین کلمه ای که در زبان عرب است، و عمومی ترین کلمه ای که در زبان عرب است “شیء” است چون که “شیء” شاملِ تمامِ مخلوقات، حتی خداوند متعال است، خدا هم چون که صاحب مشیّت است. این که چیزی وجودش بر وجود خودش متوقف باشد، باطل است؛ چرا باطل است؟ چون لازم می آید که هم موجود باشد و هم معدوم. به این توقف می گویند “توقف عِلِّی” که درمقابل توقفی است که سابقا بیان آن گذشت، یعنی “دورِ علّی” داریم و “دور توقفی” داریم، دور علّی این است که چیزی، وجودش به وجود خودش وابسته باشد، و خودش، خودش را ایجاد کرده باشد، و این محال است، چرا؟ چون من می خواهم خودم را ایجاد کنم، یعنی قبل از این من وجود نداشته ام و حال باید به وجود بیایم، در حالی که من اگر بخواهم چیزی را به وجود بیاورم باید خودم هم وجود داشته باشم؛ پس این “نبود” و “بود” من الان با هم جمع شده است! چونکه خودم، خودم را ایجاد کرده ام و این لازمه اش این است که من هم هستم و هم نیستم! و این محال است….، چون اجتماع نقیضین است، – و ارتفاع نقیضین و اجتماع نقیضین محال است – پس نمی شود که من هم باشم و هم نباشم، به این می گویند دور. به بیان دیگر این است که “الف” از نظر وجودی بر “ب” توقف دارد، و از طرف دیگر حرف “ب” وجودش به وجود الف وابسه است؛ می گوییم الف تو از کجا پیدا شدی؟ می گوید از علت “ب” ، می گوییم خوب آقای “ب” شما از کجا ایجاد شدی؟ می گوید از علت الف!! پس لازم می آید که این الف هم “هست” و هم “نیست”، هم “متقدم” است چون که علت است، و هم متأخر است، چون معلول است. از نظر رتبت علت بر رتبت معلول مقدم است، پس لازم می آید که هم متقدم باشد و هم متأخر، و این اجتماع نقیضین است. هم هست، هم نیست، اجتماع نقیضین است؛ یا تالی فاسد های دیگری هم دارد که بنابراین “دور” باطل است. حال درباره ی تسلسل می گوییم…؛ تسلسل بیان آن گذشت، اما بعداً به نظر آمد که خیلی رسا و کامل نبوده است؛ حال می خواهم آن را برای شما کامل کنم. ان شاءالله که وقت شما را نگرفته باشم، اما خوب گوش کنید که اگر این تسلسل باطل بشود، زیر بنای کل استدلال و برهان عقلی ما تام می شود، و به تمامیت می رسد، لذا بحث “دور و تسلسل” بحث مهمی است. این اهمیت از این نظر است که برای همه ی راه هایی که راه های عقلی باشد زیر بناست. تسلسل عبارت است از این که این ممکنات ما سلسله وار باشد؛ اول آن معلوم است، ولی نهایت آن غیر معلوم، و بی نهایت است؛ مثال آن را زدیم، در سلسله ی مرد ها و سلسله ی زن ها، سلسله حلقه به حلقه است – سلسله از حلقات گرفته شده است – و در این تسلسل، مرد اول از کجا آمده است؟ از مرد دوم، مرد دوم از سوم، مرد سوم ازچهارم و همین طور تا بی نهایت، که این می شود یک سلسله ی مردان تا بی نهایت؛ یک سلسله ی دیگر فرض کنید، زنان…، این هم سلسله تا بی نهایت است. حال در این سلسله تا بی نهایت همگی ممکن هستند، “ممکن” یعنی چه؟ گفتیم ممکن درمقابلِ واجب الوجود لذاته است. گفتیم که مفهوم وجود سه قسم است: یا ممکن الوجود است، یا واجب الوجود است و یا ممتنع الوجود است. واجب الوجود خداوند متعال است؛ ممکن الوجود مخلوق خدا است، ممکن “ما سِوَی الله” است؛ “شریک الباری” یعنی شریک خداوند متعال که ممتنع الوجود است اصلاً وجودی ندارد، و عدم محض است؛ این را ما به آن کاری نداریم. این ممکنات ما که این سلسله ی ممکنات را تشکیل داده اند، مثلا این مردان، الان همه ممکن هستند ، و واجب الوجود که نیستند! همه که خدا نیستند، همه ممکن هستند و در سلسله ی امکان هستند، در سلسله ی ممکنات هستند؛ ما می گوییم چون که این ها قبلاً نبوده اند و “بود” شدند، یعنی هستی نداشتند و الان “هستی دار” شدند، پس این ممکن است! ممکن را گفتیم تساوی وجود و عدم در او بر قرار است. مساوی یعنی اینکه نه هستی و نه نیستی آن ضروری نیست، بلکه هستی آن نیاز به علت دارد، و نبود آن هم نیاز به علت دارد؛ “علت ایجادی” و “علت عدمی”؛ چون که ممکن است، یعنی متساوی الطرفین است. حال این سلسله ای که ما داریم، یعنی سلسله ی ممکنات، همه ی افراد آن ممکن است، ولی الان که وجود دارند، این وجودشان از کجاست؟ این مردان تا بی نهایت، اول آن معلوم است، آخر آن هم تا بی نهایت است – معنای تسلسل همین است دیگر، یعنی “متسلسل الی ما لانهایة” – می گوییم خوب این بی نهایت، از کجا آمده است؟ وجود آن از کجاست؟ فرض کنیم که ما از این سلسله یک دانه را بر داریم، مثلا از این سلسله ای که از مردان تا بی نهایت است، یکی از آن ها را بر می داریم، مثلا حلقه ی دهم آن را بر می داریم و می گوییم:خوب این یکی، سبب ایجاد این ممکنات شده است! آنگاه می گوییم: آقا این محال است، می گوییم این حلقه ی مرد، همان مرد دهمی، سبب شده است، که تمام این مردهای بی نهایت به وجود بی آیند، چون اینکه همیشه ممکن هستند، یک سببی می خواهد و یک علتی می خواهد برای وجودشان؛ می گوییم: این حلقه ی دهم سبب آن ها است، از خود سلسله که می کشیم بیرون، می گوییم آقاجان! این است که تمام این سلسله را به وجود آورده است، می گوییم محال است، چرا؟ به خاطر این که اولاً خود آن ممکن است، ذاتش ممکن است؛ بنابراین این که در سلسله ممکنات بود ، و ذات آن ممکن است، اگر بگویید، این واجب است این خلاف فرض است، و به آن می گویند “خلف”، یعنی این خلاف فرض ماست، ما فرض کردیم این دهمی، آن هم در ضمن ممکنات است، اما شما الان می گویید، نه این دهمی واجب الوجود است، این علت العلل است، می گوییم آقا این خلاف فرض است، چون از ابتدا گفتید: فرض آن از ممکنات است؛ این یک اشکال بود… . اشکال دوم این است که شما می گویید این دهمی واجب است، یعنی واجب الوجود است، یعنی خدا است؛ می گوییم خوب اگر این خدا شد پس ثبت المطلوب، که این سلسله آخر آن باید به یک جایی برسد به نام واجب الوجود، به نام علت العلل، فثبت المطلوب…؛ این یک اشکال است. می گویید: آقا جان، این سلسله ای که گفتید بی نهایت است، این سلسله از خارج یک واجب الوجود دارد، می گوییم: اگر سلسله از خارج از خود واجب الوجود دارد، یک اشکال دیگر لازمه ی آن خواهد بود، و آن چیست؟ اول ثبت المطلوب، که ما می گوییم این سلسله که بی نهایت است، بی نهایت نیست، بلکه یک نهایتی دارد به نام واجب الوجود است، و آن واجب الوجود خود، بی نهایت است، بله آن واجب الوجود بی نهایت است! ازلی است! ابدی است!، که در بحث صفات خوانده ایم؛ بله آن بی نهایت یعنی آن، علت العلل، که خداوند متعال باشد، او بی نهایت است. اما این ممکنات ما نمی شود که بی نهایت باشند، این بی نهایت بودن آن اشکال دارد؛ لازمه ی بی نهایت بودن آن این است که خلاف واقع ماست، چون این سلسله ی بی نهایت، ممکن است، پس باید کسی آن را ایجاد کرده باشد و آن ایجاد کننده اگر از داخل سلسله باشد، این خلاف فرض است، اگر هم از خارج سلسله باشد این ثابت می کند که تمام این سلسله به بی نهایت می رسد، بنابراین، ما می گوییم: تسلسل باطل است؛ و بالاخره این تسلسل ما باید به یک جایی برسد که به نام “واجب الوجود لذاته، فی ذاته، بذاته”، باید به اینجا برسد. فثبت المطلوب با بطلان دور و تسلسل، ما خلاصه از راه برهان عقلی، حال چه مسلک الحکما، مسلک الطبیعیین، مسلک المتکلمین، فرق نمی کند هرمسلکی که باشد، خلاصه ما را به خدا می رسانند، این را می گویند “توحید”، منتها توحید، از راه برهان عقلی است. یک “توحید صدیقین” داریم که این توحیدِ بزرگان و اولیا خدا است. توحید مردم عادی و حتی توحید علمای ما توحیدی است که از راه معلول به علت می رسیم! اما در توحید صدیقین از خود علت به معلول می رسیم، که به آن می گویند برهان انّی و برهان لمّی، برهان انّی ازمعلول به علت می رسیم، اما در برهان لمّی از علت به معلول می رسیم. لذا ما می خواهیم خدا را از خود خدا بشناسیم، بِکَ عرفتُک، این توحید امام حسین است!، در دعای عرفه است که بک عرفتک، انت الذی جللتنی علیک، تو من را به خودت رساندی، الیغیرک من الظهور ما لیس لک، یا غیر از تو ظهوری هست، نوری هست که تو نداشته باشی، که آن بخواهد بر تو دلالت کند!؟ هرچه هست برای توست، هر چه هست مظهر اسماء تو است، صفات تو است. بنابر این، این توحید صدیقین که خدا را با خدا شناختند، خدا را از آن راه های عقلی و از راه فطری – گفتیم که بهترین راه، راه فطرت است — خدا را شناختم یا از راه عقلی یا از راه عرفانی و از راه دیگر به این که خدا را به خود خدا جل جلاله شناختم؛ و عرض کردم که این توحید صدیقین است، توحید کسانی که اولیاء خدا هستند، بک عرفتک… . در دعای ایام غیبت از امام صادق داریم، که در ایام غیبت کبری، غیبت آقا امام زمان روحی له فدا عجل الله فرجه، این دعا را زیاد بخوانید؛ به آن می گویند دعای غیبت، آخر مفاتیح الجنان هم هست، قسمت اول آن این است که : اللهم عرِّفنی نفسک، فانَّک اِن لَّم تعرَّفنی نفسک لم اعرف نبیک، اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک، اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ظَللتُ عن دینی، اللهم لاتمتنی میتة جاهلیة؛ چون کسی که امام خود را نشناسد، مرگ او مرگ جاهلیت خواهد بود، لذا ما از خدا، پیامبر را می شناسیم؛ از پیامبر هم امام را می شناسیم. این را می گویند معرفتی از خدا، به آن می گویند “قوس نزولی” معرفتی از قوس نزولی، از خدا شروع می شود. معرفتی که در قوس صعودی است، از امام شروع می شود، بنا عرف الله، خدا شناخته شد به وسیله ی ما؛ به وسیله ی آقا امیرالمومنین، در احادیثی که گفته شده است، آن ها خدا را به ما معرفی کرده اند، که خدا کیست. و اگر اینان نبودند ما خدا را نمی شناختیم، بنا عرف الله، بناعبدالله، لذا در قوسِ صعودیِ معرفتِ خداشناسی، ابتدائاً از امام، بعد به نبوت می رویم، بعد به توحید وخداشناسی می رسیم. راه های شناخت خدا یا از خود خدا و از قوس نزولی است، و یا از امام معصوم علیه السلام است و به خدارسیدن از قوس صعودی است… امیدوارم موفق ومویدباشید

ارسال سوال