فهرست سخنرانی‌ها جدیدترین ها تصادفی پربازدید

جدیدترین ها

پربازدید

عقائد » دروس عقائد موسسه شرف النور » صفات الهی 2 (جلسه نهم درس عقاید اسلامی) (9)

صفات الهی 2 کارشناس: آیت الله سید عادل علوی (حفظه الله) جلسه نهم درس عقاید اسلامی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین
رب انطقنی بالهدی و الهمنی التقوی
بحث درباره ی صفات خداوند متعال است. بعد از اثبات صانع و این که جهان و هستی ما، کائنات ما و ممکنات ما، باید یک آفریدگاری داشته باشد، و یک خدایی داشته باشد،به این رسیدیم که او باید ربّی، مدیر و مدبری، عالم و قادری باشد. لذا بعد از اثبات صانع، بحثی که پیش می آید صفات صانع است – “صانع” یعنی “خالق” که از صنعت می آید -؛ این صانع ما و خالق ما صفاتی دارد؛ صفات خداوند متعال، یا ثبوتی است یا سلبی است؛ سلبی بودن به این معناست که ذات الهی، این صفات را ندارد؛ چرا؟ چون که این صفات، صفات مخلوق است، و خدا صفات مخلوقِ خود را ندارد؛ البته آن صفاتی را که مختص به مخلوق است – خوب گوش کنید بحث مهمی است -؛ خدا صفاتی را که مختص به مخلوق است ندارد؛ چرا می گویم “مختص”؟ چون که صفات مخلوق گاهی مختص به خود مخلوق است که خدا ندارد، چرا؟ چون که خدا لَیسَ کَمِثلِه شیءٌ، خدا مانندی ندارد، مثلی ندارد، صفات سلبی، ضدی، نظیری، مثلی، ندّی، همه را خدا ندارد، شریکی ندارد، چرا؟ چون که این صفات مختصِ مخلوق است.
حال بگوییم مخلوق، انسان است؛ بگذارید بین خودمان و خدای خودمان صحبت کنیم…، خدای من صفات من را ندارد؛ یک صفاتی هست که مختص خدا است و من ندارم، یک صفاتی هست که مشترک بین من و خداست، پس صفات بین من و خدا سه گونه است: یک سری صفات را خدا دارد و من ندارم، که آن ها صفاتِ ثبوتیِ ذاتی خداوند متعال است؛ یک صفاتی من دارم و خدا ندارد، و اصلاً مستحیل است که خدا داشته باشد، چون که این صفات مختصِّ ممکن است، و فقط ممکن الوجود این صفات را دارد، و خدا چون که واجب الوجود است، صفات ممکن را ندارد، صفات ممکن چیست؟ “جسم” است، من الان جسم هستم، جسم یعنی چه؟ یعنی یک موجودی است که یک جایی از این فضا را می گیرد، یأخُذُ حیزاً فی الوجود، یک جسمی که دارای سه بُعد است، طول، عرض و عمق؛ و این طول و عرض و عمق، یک جایی را برای خود، در این فضا پیدا می کند، له حیزٌ فی الوجود، و له ابعادٌ ثلاث؛ – ابعاد ثلاثه، طول و عرض و عمق است —
لذا این جسم، مرکب هم می باشد؛ مرکب از چیست؟ از اجزاء؛ من الان یک جسم مرکب هستم که دست دارم، چشم دارم، گوش دارم، و این ها ترکیبات جسم من است.
پس چه طور شد؟ منِ انسان، منِ ممکن، اولاً جسم هستم؛ دوماً این که این جسم مرکب است؛ سوماً من یک شریکی دارم، یک جسم دیگری هم وجود دارد، من هستم و این کتاب هم وجود دارد، این دو تا جسم است، من یک حیزی از او وجود دارم، آن هم یک حیز دیگری، یک جایگاهی وجود دارد، یک طول و عرض و عمقی برای خود دارد، پس این می شود شریک، پس من شریک دارم، من جسم هستم، من مرکب هستم، من حالّ دارم، من حلول دارم – یعنی در یک فضایی و در یک صندلی حلول پیدا می کنم – ، من یک معنا دارم، معانی دارم، یک مفهومی دارم؛ انسان، معنای انسان، مفهوم انسان؛ معانی دارم، صفاتی دارم، صفاتی زائد و اضافی بر ذات خود دارم؛ من علمی دارم، ذات من یک چیزی است و علم من یک چیز دیگر…؛
ذات من عبارت از چیست؟ “حیوان ناطق”، علمای منطق می گویند ذات انسان، عبارت است از “حیوان ناطق” البته عرفا می گویند: “ذات انسان عبارت است از “حیٌ الهی”، یعنی یک ذاتی است که حیّ است و الهی است. ولی در علم منطق خوانده ایم – طلبه ها و دانشگاهی ها در علم منطق خوانده اند – که انسان عبارت است از حیوان ناطق؛ ماهیت او و ذات او چنین است؛ ذات یعنی “ماهیت”، و ماهیت یعنی “ذات”، ماهیت آن است که در جواب “ما هو؟”واقع می شود، می گوییم “الانسان ما هو؟” انسان چیست؟ جنس قریب و فصل قریب آن چیست؟ می گوییم انسان، “حیوان ناطق” است.
لذا این حیوان ناطق که ذات من است، و انسانیت من را نشان می دهد، به خلاف آن چه مثلاً می گویند الحمار، – بی ادبی نباشد- دراز گوش چیست؟ “حیوان ناهق”، یعنی حیوانی که عر عر می کند، ناهق به این معنا است، لذا، فصلی که بین من و بقیه حیوانات است، ناطق بودن من است؛ ناطق یعنی یک قوه ی تفکر دارم – تفکر کلی — که به آن می گویند “ناطقیت”، یک عقل کلی دارم، که کلیات را درک می کنم؛ نفس ناطق هم به همین معنا است، چون که انسان حیوان ناطق است، و این ذات او است؛ لذا حیوان ناطق که ذات من است، پس می توانم به ذات خود برسم، که این “من عرفه نفسه” می شود، که ذات من چیست؟ حیوانیت یعنی چه؟ ناطقیت یعنی چه؟ پس می توانم برسم، و به ذات خود آگاهی پیدا کنم – البته اجمالا – .
حال که من جسم هستم، من مرکب هستم، من حالِّی دارم، معنایی دارم، ذاتی دارم که معنا دارد این ذات من، صفاتی دارم، صفاتم بر ذات من اضافه است، و ذات من عبارت است از “حیوان ناطق”. صفت من عالم است مثلاً، زیدٌ عالمٌ، این “زیدٌ عالمٌ”، زید یک ذاتی دارد به نام حیوان ناطق، و یک علمی دارد که به او اضافه شده است، و صفت آن است، پس می شود: زیدٌ عالمٌ، زیدٌ قادرٌ، زیدٌ حیٌّ، و امثال ذالک…
آیا خدای من، مثل من است؟! می گوییم لَیسَ کَمِثلِه شیءٌ، نه! خدای من مثل من نیست؛ خدا صفات سلبیه دارد، یعنی آن صفاتی که تو داری…! ای انسان! تو که می خواهی به خدا شناسی برسی، به خدا برسی، و خدای خودت را بشناسی، در مورد صفات الهی، بدان آن صفاتی که مختص خود تو است را خدا ندارد. جسم صفت مختص تو است پس خدا جسم نیست، و این نشان می دهد که از صفات سلبی خدا است. لذا می گوییم اللّه لیس بجسم، واجب الوجود لیس بجسم، چرا؟ چون که جسم محتاج است، جسم از نظر بودن، محتاج است به زمان و مکان و ترقب و ترکیبات و امثال ذالک…، اما واجب الوجود غنی بالذات است، غنی از صمد است، بنا بر این خدا نمی شود که جسم باشد.
آیا خدا مرکب است؟ می گوییم خدا مرکب نیست؛ این صفت دوم سلبی خدا است، آیا خدای من دیده می شود؟ خیر! الان این جسم دیده می شود، مثلا این کتاب “عقائد المومنین، خلاصة الاسلام فی اصوله و فروعه” دیده می شود، آیا خدای من هم دیده می شود؟ می گوییم خیر! خدا دیده نمی شود، چون که دیده شدن صفت خاص تو است، این که داری با چشم می بینی، این از مادیات است، چون که مادیات است می بینیم…، خدا از مادیات نیست، خدا خالق مادیات است، خالق این جسم است، لذا صفت جسم را ندارد؛ لذا می گوییم خدا دیده نمی شود… .
آیا می گویید خدا شریکی دارد؟ می گوییم خیر! “لا شریک له”، خدا شریکی ندارد، چون که لَو کانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ اِلَّا اللّهُ لَفَسَدَتَا اگر شریکی وجود داشته باشد این جهان به هم می خورد، چون هر یک می گوید امروز باید باران ببارد و شریک دوم می گوید که نمی خواهد باران ببارد! و صلاح نیست، خوب دعوایشان می شود و دو تا خدا با یکدیگر دعوا می کنند – من دارم فارسی ساده ی آن را می گویم – لذا خدا شریکی ندارد.
این صفات سلبی خدا است: شریکی ندارد، با چشم دیده نمی شود، جسم نیست، مرکب نیست…
آیا خدا در چیزی حلول پیدا می کند؟ می گوید خیر! صوفی ها چه می گویند؟ می گویند خدا در جسم عارف و در جسم صوفی حلول می کند، این حرف باطل است، چون خدا در جسم، حالّ نیست؛ یا این که مسیحی ها می گویند، “اقانیم پدر و پسر و روح القدس”، خدا در پسر به واسطه ی روح القدس، حلول پیدا کرده و عیسی ابن الله شده است؛ می گوییم کفر است و باطل است، خدا در جایی حالّ نیست و حلول پیدا نمی کند؛ چون که حلول و حال بودن آن مختص انسان است، مختص جسم است. مثلاً این یک کتاب، الان حلول پیدا می کند و در اینجا می گذارم آن را، این جسم است که حالّ و حلول دارد. خدا جسم نیست، و حالّ و حلول ندارد. به آن می گویند صفات سلبی… .
اجمالا مطلب واضح شد…؛ – سلب و ثبوت، نفی و وجود – یک صفات نفی و سلب است؛ و یک صفات وجودی و ثبوتی است؛ این صفات ثبوتی را گفتیم که بر دو قسم است، یا صفات ثبوتی ذاتی است، یا صفات ثبوتی فعلی است. در ورد صفات ذاتی گفتیم که عین ذات است، و عبارت است از سه صفت که این سه مُتَّفِقٌ علیه است، حالا گفته اند که هفت صفت است، ولی بقیه صفات هم ظاهراً به این سه صفت بر می گردد، که عبارتند از علم و حیات و قدرت.
علم عین ذات خدا است، صفت ثبوتی خدا است، علم که می گوییم یعنی چه؟ یعنی جهلی در آن نیست. ما الان عالم هستیم و علم داریم؛ ولی علمی که در آن جهل است، کُنتُم فِی بُطُونِ اُمَّهَاتِکُم لَا تَعلَمُونَ شیئاً، شما در شکم مادر چیزی نمی دانستید، بعد خداوند متعال “سمع” و “بصر” و دل و قلب و فؤاد به شما داد، تا این که راه های معرفت و خدا شناسی و پیامبر شناسی و حقیقت شناسی را بدانید.
این صفات الهی و ذات الهی – که به آن می گویند “حقیقةُ الحقایق”، که “لا یعلم ما هو الّا هو” – انّیت الهی و ماهیت الهی چیست؟ ذات خدا چیست؟ می گوید هیچ کس نمی داند، فقط خود او می داند که چیست…؛ لذا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، با این که اشرف خلق الله و اعلم خلق الله است، ولی در عین حال در برابر ذات خداوند متعال می گوید:ما عَرَّفتُکَ حَقَّ مَعرِفَتِک؛ و حق معرفت، معرفت ذاتی است که ما نشناخته ایم، چون نمی توانیم، چرا؟ چون همانطور که گفته شد، احاطه و محیط بودن و محاط بودن است، چون که اگر بخواهم ذات شیئی را پیدا کنم باید به آن احاطه پیدا کنم، و من نمی توانم به ذات خدا احاطه پیدا کنم، چون در آن صورت من خدا خواهم بود، و خدا مخلوق من است، محیط من است، چون که در احاطه ی من خواهد بود. آن که در احاطه ی من است می شود مخلوق من؛ این کتاب الان در احاطه ی من است، لذا مخلوق من است.
در حالی که خداوند متعال محیط است و ما محاط هستیم، لذا محاط و معلول نمی تواند به علت خود برسد، از این نظر این صفات ذاتی، ثبوتی ذاتی، مانند ذات، ممنوع الدخول است، یعنی یک منطقه ای است که کسی حق ندارد وارد این منطقه شود.
می ماند صفات ثبوتی فعلی…؛ صفات ثبوتی فعلی عبارت است از این که صفات ذات الهی، وقتی به یک ممکن متعلق شود، از صفات ذات الهی، خارج می شود و به صفات فعلی تبدیل می شود – خیلی قشنگ است – ببینید ذاتی داریم، گفتیم ذات خدا چیست؟ نمی دانیم! بعد صفات ذاتی داریم، صفات ذاتی خدا چیست؟ آن را هم نمی دانیم! آیا حق دارم درباره ی آن فکر کنم؟ خیر! فقط اجمالاً می دانیم که ما ذات الهی داریم، ذات مقدس الهی که “وحده لا شریک له”، و صفات ثبوتی داریم، علم است و قدرت و حیات — دقت کنید که علم است، نه عالم – علم و قدرت و حیات، این ها ذات خداوند متعال هستند.
خوب! حال از این ذات صفات ثبوتی را در آوردیم، و از این صفات ثبوتیِ ذاتی، ما یک صفات ثبوت فعلی در آوردیم – خوب گوش کنید – وقتی که این صفت ذاتی الهی به یک ممکن متعلق شود ، این صفت ثبوتی ذاتی، صفت ثبوتی فعلی می شود، چون که فعل است، در مقام فعل هم به آن متعلق می شود، در مقام افعال الله، ذات خدا، صفات خدا، افعال الله، توحید ذاتی، توحید صفاتی و توحید افعالی، که این ها همه “وحده لا شریک له” است، یعنی در ذات “وحده لاشریک له”، در صفات “وحده لاشریک له”، در افعال هم خدا “لا شریک له”، هر چه در این هستی وجود دارد همه ی آن فعل خدا است، ما رأیتُ شیئاً اِلَّا و رأیتُ اللهَ قبلَه و مَعَه و بَعدَه، آقا امیر المومنین فرمود “آیا آن را که عبادت می کنی دیده ای؟” گفت “بله دیده ام”، منتها دلم دیده است، نه این که با چشم باشد، چون که خدا “لا تُدرِکُهُ الاَبصَار”؛ لذا این صفاتِ ذاتیِ الهی، وقتی به یک مخلوقی تعلق پیدا کرد به این معنا که علم آمد و او عالم شد؛ چرا؟ چون که یک معلولی پیدا شد – علم به زید – حال که عالم به زید شد، این می شود صفت فعلیِ الهی؛ علم صفتِ ذاتی است اما عالم صفت فعلی؛ صفات فعلی الهی، گاهی به معلوم متعلق می شود و گاهی متعلق نمی شود، مثل رازقیت.
خدا فی ذاته حیّ است، بعد از صفات ذاتی، خدا محیی است؛ این محیی را از چه کسی گرفته ایم؟ از حیّ. خدا قدرت است، از این قدرت، مقتدر را گرفتیم، قادر، مقتدر؛ وقتی که این قدرت، به یک مقدور متعلق شود صفت قادر معلوم می شود.
الان این کتاب مقدور خداوند متعال است؛ خدا آفریدگار همه چیز است، گاهی با واسطه، و گاهی بی واسطه؛ او حتما آفریدگار کتاب من است ، منتها به واسطه ی خودم، مؤلف آن هم بنده ام، هم به واسطه پدر و مادر و همین طور تا آدم، آدم نیز از خاک است و از خاک تا می رسد به اولین مخلوقِ خداوند متعال پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، نور اعظم، حضرت فرمود: “اوّلُ ما خَلَقَ اللّهُ نوری”؛ لذا این صفات ثبوتیِ فعلیِ الهی وقتی که به فعل متعلق شود، ممکن می شود، حال که “ممکن” شد، شما حق تفکر درباره ی آن را دارید، و می توانید درباره ی آن فکر کنی.
می گوییم خداوند علم است، علم خدا چیست؟ می گوییم که نمی دانیم. خدا عالم است، پس می گوییم که می توانیم درباره ی آن فکر کنیم که خدای عالم یعنی چه؟ خدا رازق است، روزی دهنده به زید است، و از آن طرف روزی دهنده به عمرو نیست؛ چون که گفتیم می توانی صفات فعلی را از او سلب کنی. اما صفات ذات، قابل سلب نیست، چون که ذات خداوند متعال است، اما صفات ثبوتی فعلی قابل سلب است، این فرق بین ثبوتی ذاتی و ثبوتی فعلی است.
خداوند متعال محیی و ممیت است، تمام اسماء الله که در دعای جوشن کبیر آمده است بیشتر آن صفات افعال است، به جز چند صفت آن که از صفات ذات الهی است، ولی بقیه ی آن همه صفات افعال الهی است. لذا شما در دعای جوشن کبیر تا می توانی فکر کن. تمام این هزار اسمی که خداوند متعال دارد، هزار صفتی که خداوند متعال دارد، شما درباره اش فکر کن، که خدا چیست…؟
از نظر این صفات فعلی، خدا حلیم است، خدا صبور است، خدا شفیق است، ودود است، رحیم است، رحمان است؛ این صفات ثبوتی الهی در مقام فعل است، یعنی در مقامی که فعل شود، صفات ثبوتی فعلی می شود؛ حال این صفات ثبوتیِ فعلی، اسماء الله، و صفات اسماء الله برگشت آن ها، همه به همین سه تا اسم، و سه تا صفت ذاتی الهی است، که قدرت است و علم است و حیات.
دیگر سمیع است و بصیر است. این ها همه نزد گذشتگان و علمای گذشته ی ما، از صفاتی است که آن ها را ثبوتی ذاتی الهی قرار داده اند؛ که خدا متکلم است، یعنی در ذات خود متکلم است و از صفات ذاتی الهی است که او متکلم است؛ حال ما می گوییم که این متکلم به همان قدرت الهی بر می گردد، چون قدرت دارد متکلم هم هست.
صفت دیگر نزد قدما، که از صفات ثبوتی ذاتی الهی شمرده اند این است که خدا صادق است. می گوییم این صفتِ ثبوتیِ ذاتیِ الهی که “صادق” است به چه چیزی بر می گردد ؟ به “متکلم” بر می گردد؛ متکلم هم بر می گردد به “قدرت”، قدرت هم بر می گردد به “علم”، لذا می گوییم خدای متعالِ ما، اولاً قادر است، و اولین صفت الهی قادر است؛ چرا؟ این مقدورات ما و ممکنات ما که داریم می بینیم و هستی وجودی ما، این ها همه یک فاعلی دارد که باید قادر باشد، و او ما را به وجود آورده است؛ این زیبایی ها را به وجود آورده است، پس یک جمیلی باید باشد، و یک جمالی باید باشد که این زیبایی ها را به وجود آورده است. می گوییم خوب خدایی که قادر است! اما قدرت یعنی چه؟ قدرت به معنای “اِن شاءَ فَعَل و اِن شاءَ تَرَک”، می تواند این کار را بکند و می تواند این کار را نکند؛ مثل انسان…، انسان مختار است، قدرت دارد، لذا می گویند انسان مختار است؛ جبری نیست، “لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین”، و این تنها مخلوقی است که نشان دهنده ی قدرت الهی و اختیار الهی است؛ بقیه مخلوقات همه جبری هستند، خورشید در دادن نور آفتاب جبری است، نور جبری است؛ اما انسان جبری نیست، حقیقتی است بین جبر و تفویض، یعنی نه جبر است و نه تفویض؛…
برمی گردیم به صفات الهی، که این صفات الهی ما وقتی متعلق به ممکنات شد، تبدیل می شود به صفات ثبوتی فعلی الهی؛ لذا ابتدائاً می گوییم خدا قادر است، پس قدرت الهی فهم می شود. می گوییم پس قادر به معنای “ان شاء فعل و ان شاء ترک” می باشد؛ و باید یک علمی داشته باشد، چون که فاعل بالاختیار است – هر فاعل بالاختیار باید علم و آگاهی داشته باشد – ؛ وقتی من این کتاب را بر می دارم، اراده ام، اراده ی برداشتن این کتاب، این اراده یک مقدماتی دارد، مقدمات آن ابتدائاً علم به شیء است، یعنی بدانم چیست؛ بعد “فائدة الشیء” است، یعنی این که الان کتاب را بردارم و بخواهم مطالعه کنم، چه فائده ای دارد برای من…؛ بعد “تصدیق بالفاعل” است؛ بعد شوق است، شوق مؤکّد؛ اعضای من را حرکت می دهد، عضلات من را حرکت می دهد که من این کتاب را بردارم، مطالعه اش کنم، پس بنابراین قبل از هر قدرتی یک علمی است؛ حالا کسی که هم عالم است هم قادر، باید حیّ باشد، پس بنابراین این صفات ذاتی الهی ثابت شد؛ از راه قدرت به علم می رسیم، و از راه علم و قدرت به حیّ می رسیم.
می گویند “صغری” و “کبری” و “نتیجه”؛ می گوییم “الله سبحان و تعالی قادرٌ”، نشانه ی قدرت آن چیست؟ خلائق؛ خوب، الله که قادر است باید عالم نیز باشد، نشانه اش چیست؟ این علمی که الان داریم می بینیم، معلوماتی که وجود دارد و نظمی که هست از روی علم و آگاهی است؛ پس خداوند متعال عالم است، می گوییم “کُلُّ عالمٍ و قادرٍ یا کلُّ قادرٍ و عالمٍ لابُدَّ أن یکونَ حیّاً”، و الا کسی که حیاتی نداشته باشد، چه طور می شود که قادر و عالم باشد، پس بنابراین هر قادر و عالمی باید حیّ هم باشد، پس ثبت المطلوب. از این صغری و کبری می رسیم به این که خدا حیّ است.
پس ما از راه مخلوقات می رسیم به خدایی که عالم است و قادر، و از راه قدرت و علم می رسیم به خدایی که حیّ است. این صفات سه گانه ی الهی است، و از این صفات ثبوتی، صفات فعلی پدید می آید، که در مقام افعال است.

ما می گوییم تمام این ذات و صفات و افعال یگانه است، و مختص خداوند متعال “لاشریک له فی ذاته، و لیس هناک ذاتٌ مگر ذات حق – جل جلاله – فی صفاته لیس هناک شریکٌ؛ در مقام افعال و توحیدی افعالی نیز همین را می گوییم، می گوییم قدرت مطلق از آن خدا است؛ ما قادر هستم ولی قدرت ما جزئی است، کلّی نیست، مطلق نیست، مقیّد است؛ ما قادر به رفع کتاب هستیم، اما خدا قادر به کلّ شیء است، قادرٌ علَی کلِّ شیء، عالم به کل شیء است، آن که عالم و قادر به کلّ شیء است، عالم به کل شیء می شود خدا.
ما موحد هستیم، خداشناس هستیم، موحد در ذات الهی، در صفات الهی، و در افعال الهی. حال روایت هایی در این زمینه هم داریم که شاید در آینده برای شما چند روایت و آیاتی که جمع کرده باشیم بین دلیل عقلی و نقلی، گفته خواهد شد…
امیدوارم موفق باشید
و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

ارسال سوال