زندگینامه ◄

زندگی نامه

مراکز و موسسات

ولادت




از تولد و خانواده ای که در آن زندگی می کردید، از پدر و مادر و دوران کودکی و نوجوانی خود بگویید.



بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و الصلوة و السلام علی اشرف خلق الله محمد و آله الطیبین الطاهرین. حقیر در بین الطلوعین ششم ماه رمضان سال 1375 هجری قمری، در سرزمین مقدس کاظمین متولد شدم. مرحوم پدرم درسشان را در نجف و کاظمین خواندند و در بغداد از طرف آیة الله العظمی حکیم امام جماعت بودند. در زمان مرحوم حکیم به عنوان نیابت از ایشان، وکیل ایشان در بغداد بودند، و یک مسجدی هم در آنجا ساخته اند به نام مسجد علوی. همچنین یک کتابخانه و یک مدرسه ی علمیه هم در آنجا ساختند. در قم هم یک مسجد به نام مسجد علوی ساختند، در سی متری کیوانفر، 12 متری دوم، هشت متری قبله. در آنجا یک کتابخانه هم دارند و قبر ایشان الان در خود مسجد هست. ایشان در سال 1403، در سن 55 سالگی با سکته قلبی از دنیا رفتند. و مؤلفاتی هم دارند، که یکی از آنها « کتاب الارث » است. یکی دیگر کتاب « دروس و حلول فی شرح کفایة الاصول » است که ده جلد می باشد و تا به حال دو جلد از آن چاپ شده است. تقریباً سی و هشت جلد کتاب دارند که چاپ شده است و چند تا کتاب مخطوط، که مشغول چاپ آنها هستیم.
بنده چهار تا برادر داشتم و چهار تا خواهر. یک برادری داشتم به نام ثقة الاسلام سید عامر علوی، که ایشان قبل از انقلاب در زندان بودند و ایام انقلاب آزاد شدند، خیلی انقلابی بودند. زمانی که ایشان آزاد شدند، به والده ام گفت که می خواهد برود تهران، چون از طرف ساواک در تعقیب بود. بعد خواست برود تهران که والده ام به ایشان گفت دعا برای پیروزی مؤثر است، خوب است با برادر و خواهرانت به جمکران بروید. غروب روز جمعه بود، رفتند به جمکران و در راه با ماشین فولکسی که داشتند تصادف کردند. ابوی معتقد بود که صحنه از طرف ساواک برا یایشان ساخته شد. خلاصه در شب 22 بهمن ماه، سال 1357 چهار خواهر و برادر را از دست دادم. یک برادرم به نام سید عامر علوی که بیست و یک ساله بود، کتاب « المفاهیم الاسلامیه » که کتابی اصولی و اخلاقی است از ایشان می باشد. و یک خواهرم به نام بنت العلی علوی. که شانزده ساله بودند و ایشان هم کتابی را درباره زن ننوشته که چاپ هم شده است. و یک خواهر دیگری داشتم به نام بنت الایمان، که دوازده ساله بود و برادر دیگری که مقدمات می خواند به نام سید عقیل علوی. این چهار تا را در شب انقلاب، در راه دعا برای پیروزی انقلاب حضرت امام از دست دادم، که مرحوم ابوی هم در این باره یک کتابچه ای نوشته اند و مفصل این قصه را در آن کتاب آورده اند. این نسبت به برادر هایی که از دنیا رفته اند و الان دو تا خواهر دارم و دو تا برادر ؛ یکی سید عماد علوی، که امام جماعت مسجد علوی هست. و یکی هم به نام سید عارف علوی که ایشان هم اهل علم هستند و هر دو معمم هستند و متناوباً نماز جماعت می خواند در مسجد مرحوم ابوی. بنده هم در مسجد مدرسه حجتیه امام جماعت هستم. آن اخوی کوچکمان، سید عارف، هم دو تا کتابچه ی کوچک را جع به ماه رمضان و قیام امام حسین (علیه السلام) چاپ کرده است. سید عماد هم چونکه قاضی بودند، یک کتاب راجع به حدود نوشتند به نام «القانون فی الحدود» که آیة الله العظمی فاضل لنکرانی برای ایشان یک مقدمه ای نوشته است؛ منتها چاپ نشده است. فقط مقدمه ای را که بنده بر آن نوشته بودم، چاپ شده به نام «القول المحمود فی القانون و الحدود».

خاطراتی از آن دوران دارید؟

به قول امروزی ها زندگی همه اش خاطره است. خاطره از دوران طلبگی ام این است که من پانزده ساله بودم که معمم شدم. مرحوم ابوی ام در شب بلوغم، یعنی شب ورود در شانزده سالگی ام، یک جشن مفصلی در همان مسجد علوی بغداد گرفت، که شب ششم ماه رمضان بود و بنده را معمم کردند. دیگر از پانزده سالگی تا به الان به لطف خداوند متعال بنده معمم هستم. قبل از پانزده سالگی که ایام طفولیت و ایام صباوتم بود با مرحوم پدرم بودم؛ یعنی ما از کوچکی با مرحوم پدرم بودیم و دوره ی ابتدایی را در مدرسة الاخوان الایرانی، در کاظمین گذراندم. در کاظمین فقط یک مدرسه بود که متعلق به ایرانی ها بود و چون شناسنامه ی ما ایرانی بود، لذا در مدرسه عرب ها نمی توانستیم برویم. در آن دوران، در کاظمین یک قصه ای اتفاقی افتاد که معروف هست. شیخ محمد بود که یک حرف هایی داشت که تاریخ آن را یاد کرده. وقتی ایشان از دنیا رفت، پسر ایشان افسر بود. ایشان را آوردند و معممش کردند و به جای پدرشان نماز جمعه می خواندند و «اشهد انّ علیّا ولی الله» را بدعت می دانستند، لذا کاظمینی ها با این خط مخالف بودند، الان هم مخالف هستند و پسران شیخ معتقد هستند که «اشهد انّ علیّا ولی الله» بدعت هست و بدعت هم ضلالت هست و سرانجام ضلالت هم نار هست و لذا اصلاً حرام می دانند. خود شیخ محمد حرام می دانست. در کاظمین هم یک مسجدی گرفتند و نماز جمعه ای برپا کردند و اشهد انّ علیّا ولی الله را نمی گفتند. بین کاظمینی ها با آن ولایتی که داشتند و در جوار امامین کاظمین هستند با آنان یک اختلاف شدیدی شد و آیة الله حکیم هم وارد صحنه شد. آنان در کاظمین یک گروه مسلح بودند و هر کسی که مخالفشان بود سر به نیستش می کردند. یک گروه خیلی قوی بودند و الان در کاظمین با وجود حزب بعث دیگر این حرفها الان تقریباً جمع شده است، ولی در سوریه، در لندن، در خود ایران خط آنها و آنان هستند. الان در تهران یک گروه هستند مسلک آنان را دارند، با هین اعتقاد، که بخواهیم تشبیه کنیم، عین اعتقادات وهابیت هست؛ مثلاً اگر بگویید یا علی ، اینها خیلی ناراحت می شوند. می گویند که یاعلی شرک است، بگو یا رب علی یا محمد و یا علی را شرک می دانند. خلاصه همان حرف هایی که وهابیت می گویند. مرحوم شیخ محمد شریف رازی، در کتاب گنجینه دانشمندان، به شیخ محمد که می رسد، می گوید: من با ایشان برخورد کردم، دیدم که ایشان مسلک وهابی دارد و منحرف هست. در آن کتاب ظاهراً راجع به شیخ محمد و پدرش که یکی از علمای خیلی بزرگ و یکی از رهبران انقلاب بیستم عراق بوده، مطالبی هم نوشته است. پدر بزرگوارشان، به نام آیة الله العظمی شیخ مهدی خالصی از رهبران انقلا بودند؛ منتها پسرش شیخ محمد چنین عقایدی داشت. در ایران هم یادم هست که مرحوم آیة الل العظمی نجفی – خدا رحمتش کند – یک روز فرمودند که این شیخ محمد هر جای ایران که می رفت یک سرو صدایی به راه می انداخت و زود مطرح می شد؛ مثلاً در کاشان فتوا داده بود که خوردن گوشت خرگوش حلال است. در حاليكه اين خلاف مشهور است. قول شاذ داريم، ولي خلاف مشهور است. ايشان در آنجا اين مسأله را مطرح كرد و يك سرو صدايي در زمان خودش در ايران درست كرد كه علما آن را رد مي‌كردند و خلاصه شيخ محمد خالصي در كاشان مطرح شد. بعد آية الله العظمي نجفي مي‌گويد كه يك روز برايش پيغام فرستادم كه شيخ محمد! حلا براي تو گوشت خرگوش حلال باشد، توبخور، چه كار به مردم داري كه اين حرف را مي‌زني و مي‌خواهي سرو صدا درست كني در مملكت، اين كار را نكن. خلاصه بعد از شيخ محمد خالصي، شيخ مهدي خالصي آمد سركار و بر سر مسائل اعتقادي يك اختلافي با آية الله سيد اسماعيل صدر پيدا كردند و يك معركه‌اي راه انداخت كه سه نفر در آن كشته شدند. يك نفر بود به نام سلمان بخي، كه از خود خالصي‌ها بود، كشته شد. يك قبيله‌اي هست در عراق معروف به قبيله‌ي بين‌تميم، اين قبيله خيلي بزرگ است، اينها از سيد اسماعيل صدر طرفداري مي‌كردند و خالصي‌ها هم از شيخ مهدي طرفداري مي‌كردند. مرحوم ابوي هم در اين ميان، نيابت سيد اسماعيل صدر را داشت. در جامع الهاشمي كه يكي از مساجد معروف كاظمين هست، مرحوم ابوي به جاي ايشان نماز مي‌خواند؛ لذا خواه ناخواه از طرفداران سيد اسماعيل صدر مي‌شد. من شايد يازده-دوازده ساله بودم كه يك روز خالصي‌ها داخل مسجد جامع‌الهاشمي آمدند و مي‌خواستند كه با تفنگ و چوب و اينها به مسجد حمله كنند. بني‌تميم هم چوب‌هايي را آماده كرده بودند، كه اگر آنها حمله كنند، اينها دفاع كنند و جوابشان را بدهند. مرحوم ابوي‌ام و سيد اسماعيل صدر روي تختي در مسجد نشسته بودند، كه اينها مي‌خواستند حمله كنند . بزرگان بني‌تميم، مثل شيخ خميس، شيخ سهيل و ديگران آمدند و جلوي مرحوم ابوي و مرحوم سيد اسماعيل ايستادند و دست روي اسلحه گذاشتند و گفتند كه اگر شما حمله كنيد، ما هم حمله مي‌كنيم. خلاصه وقتي ديدند كه بني‌تميم اينجور دارند جان‌فدايي مي‌كنند، برگشتند. در برگشتنشان ساحة‌الزهرا كه نام ميداني است زدوخورد شد، كه سه نفر در آنجا كشته شدند. وقتي اينجوري شد، مرحوم ابوي و مرحوم سيد اسماعيل صدر از كاظمين رفتند به نجف اشرف و تقريباً نه ماه ما در نجف اشرف بوديم سپس سيد اسماعيل را با عظمت و اجلال دوباره به كاظمين برگرداندند و كم‌كم سرو صداها خوابيد، تا اينكه حزب بعث آمد سركار و ديگر همه اينها تقريباً جمع شد.

در چه سالي ازدواج كرديد؟

بنده در سال 1400 هجري قمري، در سن بيست و هفت سالگي ازدواج كردم. مرحوم ابوي و والده‌ام از سن پانزده سالگي به فكر ازدواج من بودند. من يادم هست پانزده سالم كه بود، همان سالروز تولدم كه معمم شدم، به دنبال خواستگاري رفتند، حتي يادم هست كه مرا بردند به جايي و يك دختري را آوردند و از جلو من عبور دادند، كه اين را مثلاً ببين. و آن يكي از دختر‌هاي فاميل بود. گفتند كه مي‌خواهي؟ با سر اشاره كردم، نه. بعد والده‌ام از من پرسيد چرا؟ گفتم: وقتي كه رد شد، مي‌خنديد. گفتم:‌من از دختري كه مي‌خندد خيلي خوشم نمي‌آيد. يادم هست كه دوست داشتم زن سنگين باشد. ديگر وقتي آمديم به ايران يك استادي در اخلاق و سير و سلوك داشتم، ايشان گفت كه اگر مي‌تواني خودت را از گناه نگه بداري، الان ازدواج نكن، چون زن يك قيدي هست كه دست و پا را مي‌گيرد. اگر مي‌تواني تا درس خارج صبر كن، دو-سه سال درس خارج برو، بعد زن بگير، ديگر خيالت راحت است و مي‌تواني خودت گليم‌ات را از آب بيرون بكشي. لذا من سه سال در درس خارج بودم كه در سن بيست و هفت سالگي ازدواج كردم. خانواده‌اي كه وصلت كردم، از سادات معروف كاظمين هستند، به نام سادات حيدري. خانواده كلاً اهل علم هستند. يعني در خانواده حيدري وقتي كه مجلس فاتحه‌اي مي‌شد، حدود پنجاه- شصت تا معمم داشتند. همه سادات، همه هم با فضيلت و جد آنها هم آية الله العظمي سيد مهدي حيدري رهبر همين ثورة العشرين عراق بود. سيد احمد حسيني اشكوري –خدا حفظش كند- ايشان كتابي نوشته است به نام «الامام الثائر السيد مهدي الحيدري» زندگي‌نامه ايشان و سادات حيدري را كلاً در آنجا، جمع كرده است. ده‌ها سادات خيلي استخوان‌دار و همه مجتهد و با فضيلت و مؤلف. لذا همسرم، دختر سيد محمد صادق، پسر سيد جعفر، سيد جعفر پسر سيد ابراهيم، سيد ابراهيم پسر سيد مهدي حيدري هستند. بله نسل سوم به سيد بزرگ مي‌رسد و خانمم پانزده ساله بود كه با او ازدواج كردم. نتيجه‌ي اين ازدواج، ماشاءالله، شش تا دختر و پيج تا پسر است. دو تا از فرزندانم دو قلو بودند كه يكي از آنها در موقع زايمان از دنيا رفت دكتر‌ها نفهميدند كه ايشان دو‌قلو حامله هستند، لذا دومي كه آمد به نام سيد محمد محسن، از دنيا رفت. خداوند اول دو تا دختر به من داد  بعد خدا دو تا پسر به من داد، به نام محمد علي و علي محمد، و بعد باز دو تا دختر داد بعد باز دو تا پسر داد به نام محمد حسن و محمد حسين و بعد سه تا دختر به من داد،